تنها اگر گریسته باشی، هم حالِ من شوی
اینجا اگر تو زیسته باشی، هم بالِ من شوی
خونی اگر نریخته باشی، از دیدگانِ جان
خونابه رود بدیدهای تا هم قالِ من شوی...
() تو دقایق و ساعتا و روزایی که ما (من، خودم و شاید شما) انتظار مرگ کس دیگه ای رو داشتیم، هولناک بود. اصلن دلم همچین چیزی رو فکر نمیکرد. آخه مگه دل هم فکر میکنه تو بگو. تازه، مگه به فکر کردن دل توه.
یه جا خوندم که.. منتظری، آزادیت مبارک!
واسه جوونایی مثه من که دلشون از هرچی آخوند و روحانیِ مفت خور و دک و پوزِ این شکلیه سخت پره، این آدم یه روحانیِ واقعی و مبارز بود. همین که سخنگوی حکومت اسلامی (irib) لال شده و از فوت این بزرگوار دم نمیزنه، خودش گویای همه چیره.
متأسفانه (شاید هم خوشبختانه!) از این دست مردمان، کم هستن. نمیدونم، شاید هم باید کم بمونن..
خدا بیامرزدت...
امروز هم همچون بیشتر روزای این ماه ها، روزم با بالاترین شروع شد.
سایتی که تمام هیکل صدا و سیمای جمهوری اسلامی رو مچل خودش کرده و با این که پول من و توِه که داره صرف جوابیه ها و سرگیجه های اونا میشه، بذار بشه.. بذار بسوزه و بسوزونه...
راستی، دلم هم یکمی نگران اون مرد شریفه. امیدوارم بلاگشو فردا آپدیت شده ملاقات کنم.
!vibrate - آخ آخ اگه من این دوستان رو از نزدیک میدیدم... بهشون میگفتم..
زنده باد آلتراسِرف!
() ژولیده پولیده بود
سریع لباس پوشیدم و راهی شدم. آخه دیگه جونم و به لبم رسونده بود. گفتم دیگه دل و میزنم به دریا و میندازمش زیر ماشین! اما با هر قدم هی شل میشدم. گفتم بیخیال، بذار یکم دیگه پیش بره... بذار...
اما رفتم.
پا گذاشتم تو کلاسیک* اش. خیلی شیک و پیک بود فکرشو نمیکردم.
انتظار منو نداشتن! برای آماده شدن از من 10 مین وخ خواستن. یه گوشه نشستم و به بلاهای جورواجور اندیشیدم. 10 دیقه زود تموم شد و... محمدشون دس به کار.
بهش گفتم منو از دست این ژولی(!) رهایی بده. صبح که پا میشم منو شبیه غار نشینا میکنه، طوریکه دلم میخواد باز بخوابم.
گف ردیفه. یه دید به آلبوم بچه خوشگلاش بزنم و موردِ موردِ پذیرش رو انتخاب کنم.
دیدم اون تیریپای دهه هشتادی به من نمیاد. گفتم بیخیال داداش، بیا و فقط یه حالی بهش بده که مصیبت های مذکوره رفع بشه. به ما گیسِ پرپشتِ رگه طلایی نمیاد، و اگرم بیاد خداییش من به اون نمیرم اصن! آخه یه بار یکی رو اون شکلی دیده بودم آخه.
یهو جرقه زد چشاش. گف که اگه میخوام برام صافش کنه.
دیدم بد نمیگه. اما از اونجایی که تمامِ عمرِ مجردی رو مجعدی زندگی کردم و این تغییر رویه ناگهانی مخاطرات ناشناخته ای داره، یکم ترسیدم. گفتم چه باحال گفتی.. حالا اینی که میشی میگه؟ نه! اینی که میگی میشه؟
فهمید که سرخ و سفید کردم و تاحالا صافی ندیدم!
اما من که دیده بودم پس چرا اینو فهمید؟ اهمیت ندادم. به ترسِشِ خودم ادامه دادم. گفتم نکنه گند بزنی توش بره دیگه آرزو از خواب بیدار شدنم حتی نکنم! (تو دلم گفتم البته)
دیگه چند مینی گذشت و دیدم که بـــــــــلـِــــــــــــع... مشغول ماله کشی و دیکامپایل کردن طره های دسته دسته و دسته دسته طره ست و یکی زیر یکی رو حسابی سرگرمه. سرِ ما رو میگی؟ سفت و سخت شده بود و بهم احساس غریبی دست داده بود.
بعد از اتمام راند اول، 20 مین معطل قوام و جذب و تثبیت و این چیزا شدم. تو فکر چی اگه گفتی؟ آره. آخ اگه گند زده باشه چی؟ باشم چی؟
دیگه بیخیال
شدم. بعد از تثبیت، رفتم تو مرحله شست و شو. حالی داد که نگو. انگار کاسکتِ بتونی رو از رو جمجمم واز کردن.
ای بابا! دیدم داره دومی رو وا میکنه و میخواد مشغول یکی زیر یکی رو ی دیگه شه. خودش زود جواب داد که این باید باشه و اگه نباشه شیمیایی میشی و بیا بشین خنثات کنم و اینه و اونه و... بـــــــــعلـــــــــــــــــــــه... 20 مین دوم هم با کلاکاسکت خوشبوی دوم سپری شد و بعدش هم مراسم غسل ترمیم انجام شد و...
دیدیم که آره گویا همونی که میخواست شد!
یکمی هم همونی که میخواستم من.
اما خداییش صاف شدیم تا صاف شدیم.
الان هم شب اوله. نمیدونم الان که میخوام سر بر بالین بذارم چی میخواد بیاد سرم. به هر حال هر چی که میخواد بیاد میاد. مهم اینه که من دیگه سلفیده شدم و دلم میخواد به رویداد امروز لبخند بزنم...
---------------------------------------------
* مشخصه دیگه کجا
!vibrate - میگما! همیشه هر وقت که تا ته با یکی از بندگان خدا حساب کتاب نکردین، ببینین اجازه ی خروج از محل کسب پیدا میکنین یا نه. مخصوصن اگه فِرست تایم بایِر هستینا!
باید جالب باشه. برای من که بود. واسه مرامی که خرج کرد و به دلیل کسری میزان چوق همراه، اجازه مرخصی استعلاجی داد تا برای قضای حاحت برم و هر وقت که برگشتم مابقی رو تقدیم کنم.
هممم بد بشم؟! شایدم اونقدی بیعانه داده بودم که محمد پیش خودش فک کنه عمرن برگردم و اگه نگشتم، لاضرر! میدونی؟! دلم نمیخواد به این فکر کنم...
() نمیدونی
چقدر لذت داره نشخوار تفکرات، وقتی مستلزم نوشتن میکنی خودت رو. انگار مثه فیلم فارسی (شایدم هندی، اما قطعن هالیوودی خیر!) از جلو چشات میدون صَحَنات.
نمیدونی خِرِ کدومشون و بگیری و بشونیش پای کاغذ.
جدن تو هیچی نمیدونی!
- گاهی میگم آخه عاجل، آخه جیشو، آخه... ! نمیشد یه لمحه ای باد خور میدادی به این هیکل و مایتعلق به؟! حتمن باید از اون در نیومده شیرجه میزدی تو این؟ فک نمیکردی ممکنه زیادیت کنه سردی گرمیت کنه؟ همینه الان اینی دیگه...
- هوه... چه انتظاراتجاتی. من و فکر؟ من و پراسس های مغزی؟ که اگه اینم بود، اینم بود؟!
- خوب حالا تند نرو. بشین سر جات قال و ماقال نکن. درسته هر هفته تلنگ در رفته ای. اما... بساز!
- چَشم. منو ناسازی. تو که منو میشناسی (عمرن) منو دم زدن؟ منو ...
- نه که فقط بسازی. سعی کن واقعن بسازیش!
- آها. میدونستم به کم قانع نیستی. رو بت دادم باز؟
- آخه غیر این چه غلط توانی کرد؟ میخوای مثه ابلها بریم بزنی زیر همه چی؟ بخدا اینم فاز میده ها. همه جا میترکونی. همه میفهمن که واقعا چی هستی!
قیافت چرا چُماله شد!؟ نمیخوای نه؟ پس دیگه جم کن این بساطو...
- بذار یه نیشگون از مرز افکار و احساس بگیرم. اونوخ ببین که چه دردمه! چه مرگمه.
آخه... دلم دلگیره.
بادخور لازم ام. نمیدونی که. پس فردا ام غصه های عالم میخواد بزنه تو سر و صورتم. بهش که فکر میکنم میخوام بپُکم. آخه واقعن چرا. چرا اون سالا دیگه نیستن. چرا تو این زارِ لجن غوطه وریم و وَرَن؟ تو که نمیدونی. من اگه له له باد میزنم، جونم داره در میره. قد یه پیر مرد 50 ساله بارکش سختی هام... قد یه جوونِ 70 ساله سرد و گرم و کردم مزه ی تلخیِ روزام و به جون چشیدم. قد 5 سال تو این 5 ماه قد کشیدم، از نوع خمیدَش.
- خب بابا... حالا قصه نباف. فهمیدیم تو هم هم نوع پرست مسلک و لوتی هستی. حالا، جایی رم گرفتی با این دل گندگیت؟!
- دلِ گنده ی ماس که گرفتنش...
- نه مث که بد فرم زدی تو خط شاعری و مشاعری! نگرونت شدم!
- برو نگرون خودت باش...
- بعدن بیشتر با هم حرف میزنیم
فعلن تو ... .
vibrate:
میگن دل دیگه نیس... جیگر دیگه پیدا نمیشه...
فک کنم من و تو واسه بچه های نسل بعد دل و جیگری باز کنیم...
دلم میخواد یه چیزی بگم. بیخ گلو گیر کرده اما نمیاد...
تو؟ دلت؟ جیگرت؟ چیزی؟
() ١٨ مین از ١٢ گذشته
توی شرکت ام
مشغول سر و کله زدن با آیکونای طراحی شده واسه سایت. بعضیهاشون جالبن. اما بعضی هاشون حرص در آر.
دلم میخواد تو این هوا بزنم بیرون..
یکمی فک کنم... به این که چقد همه چی تغییر کرده. منی که الان اینجام با اونی که تا ٢، ٣ سال پیش کجا بود... خنده ام میگیره. تو حیطه ای که به اسم دور و بری ها میشناسم چقدر مسافر اومد و رفت داشتن. دوستای جدید و آدمای جدید جالبی اومدن و آدمای جالبی که بودن، کمرنگ شدن.
کی میدونه! شاید خود من هم برای کسای دیگه رنگِ کمرنگی گرفتم!
اممم... کی میگه کم تحرکی گشنه ات نمیکنه. فکر کنم زیادی فکر کردن ام گشنه میکنه ها!
از اینجا تا پژوهشگا خیلی راه نیس. البته با ماشین...
ناهار تو پژوهشگاه واسم کنار میذارن !
() چند شبه که تا پای ارسال مطلب جدید میاما
اما خوابم میبره! اما امروز دیگه مینویسم. شاید بی مقدمه. شاید همینطوری. مثه قدیم.
امروز روز مهمی بود واسه یه رنگ
سبز
رنگی که جدیدن خیلی خاطرخواه پیدا کرده.
نه فقط تو ایران، که همه جای دنیا... سرای من است!
تو ایران که دیگه موافق و مخالف هردو خودشون رو این رنگی کردن!
دلم هیچ وقت با سیاست نبود.
اما این روزا بدجوری به مردمم افتخار کردم.
مردمی که شاید خفته بودند. اما ناز شست خفته بودنشون!
برای همین باهاشون بودم.
فکر میکنم دلا به هم نزدیکتر شده.
قسمت اول این قطارِ واژه ها
مال روز قدسه
نمیدونم کجاش زیبا بود! اما گذاشتمش.
هلی کوپتری
به خیالِ ثبتِ رویداد
آسمان را میپایید
تصاویر را میگرفت
و شاید هم، تصاویر او را
آیا
مضامین صداها را هم میگرفت؟!
آیا دستگاه
شهامتِ تحلیلِ مر مردمان، این ابر مطّلعانِ چند رسانه ای، را دارد؟
مردم، خود، خُنیاگرِ کارزار خویش اند
ساز، از آنِ آنهاست
کیست که دل کوک تر از آنها بنوازد؟
برای قضاوت
تصمیم به تثبیتِ تصاویرِ صِرف، انصاف نیست
گوش شنوا را شاید...
...همراه شدم...
با قطراتی کوچک
کز مواجهه با تصویر
بر گونه های مهربان زنی غلتان بود
همراه شو عزیز
تنها نمانده درد
کین درد مشترک
هرگز جدا جدا
درمان نمی شود...
() اوووه!
انگار که ده سالش شده! عدم حضور رو میگم.
یادش بخیر... انگار همین پارسال بود که حضور رو غلت (!) نوشتم
میخواستم گوش شیطون کر باز بنویسم
میخواستم ببینم کی بالاخره این کرختی ننوشتن رو کنار میذارم
پس بالاخره در من دیده شد این!
سخت خسته بودم واقعا!
تازه دارم قدر نوشتن و میدونم
چه دورانی
چه دوستانی
گه گاه میشینم و کامنتای بیات شدهی سالها پیش رو چند باره نوش جان میکنم
شاید اگه بگم خوشمزه ترینن، دروغ باشه! اما نه
واقعا سرگیجه ی لذت بخشی میدن بهم. حس پرت شدن جالبیه.
این تم رو دوست دارم. اما هیچی اون تم قبلی ام نمیشه. کدای اونم انگار دیگه بیات شده و نمیشه به خورد پرشین بلاگ داد! اما این تم هم خوبه.
خلاصه که
سلام!
()
سخت
خسته
ام
...
() 
از همه چیز اعصابم خورده
از اوضاع بدریختِ سیستم
از...
آدم های دور و بر،
انگار دیگه کم شدن
آدمایی که بوی آدم میدن!
خودم هم انگار
دسته کمی ندارم...
نزدیکای نیمه شبه.
مشغول ورق زدن کتابِ کذاییِ اسناد ام
کتابی که علاوه بر آموزش کلاه برداری و شیوه های آن! از حقوق هم میگه
و کلمات درشت و قصارش توجهت و به خودشون جلب میکنن.
قشنگ همه چیز رو مو به مو گفته
و قشنگ... همش واسه لای جرز دیوار خوبه.
حقوق؟
اون حقوق رو دیگه باید قاب کرد.
اون حقوق رو خشک کن بزن به دیوار.
حقوق رو ...
هه هه. حقوق!
چاره ای نیست. کرور کرور هم که از این حرفا بزنی... باز هم علی میمونه و حوضش!
کتاب اسناد و واژه های قلمبه ش
که هنوز حفظ نشدم.
گفته بودم از حفظ لغت عاصی ام.
میبینی؟!
یکی نیست بگه
مگه میشه با حجمه ی این افکارِ آشوب
چیزی تو کله فرو کرد؟
مگه میشه دلت غمگین باشه
ذهنت تو مسیرِ هزار راه و بیراه تو رفت و آمد باشه
چشمت تو هوای برفیِ بیرونِ پنجره سوسوی حسرت بزنه
اونوقت بگی... هی... درس داری! فردا امتحان داری!
... هی! اصلن روت میشه اینو بگی؟
هنوز مشغول ورق زدنم. لعنتی ول کن نیست... این استرس امتحان.
کم کم دیگه در شرف ورود به روز جدیدم.
ساعت نزدیکای دوازده ست
که یهو
تلفنم سر و صداش بلند میشه.
حمیده. میگه داره میاد اینوری. حوصله دارم یکم بچرخیم تو این هوا یا نه!
دوست دارم پرواز کنم!
بچسبم به سقف.
آخه این از کجا پیداش شد!
دوربین و سه پایه رو میزنم زیر بغل و راهی میشم.
تا شده حتی واسه چند دقیقه
خودم و بسپرم به برف.
به آرامش ریزشش...
میگن... خوشبختی در نادانیست!
میگم... بذار این چند دقیقه
تو لذت بی خبری مغروق شم
وقت برای بازگشت به دنیای غبار آلود بسیار خواهد بود!
() 
در نیمه های شب
بر من به اشتباه مشتبه شد
که روح
به مثابه شباهت بلاتشبیهش به شبح
چونان شبحی ست
که از روحانیتِ شُبههناکش هیچ باقی نیست
در آن توهمِ وهم آلود
دستی رمز آلود
بر من آمد فرود
که ای یگانه کالبد شبهای ناپالود!
بدرود!
...
در آن سکوت
در سیاهی سپیدی بود
در سپیدی دستهای وهم آلود
چیزی شبیح روح
آن مسیر تاریک
می پیمود...
()
()
()
بزرگی را پرسیدم از چه روی است که بند تنبان در می رود.
گفت: در ذره ذرهی وجودِ هست شدگان، زمزمهی رهاییست!
-
!Vibrate- گاهی دیر میتونم مفروضات نادرست ذهنیم رو تغییر بدم. همین گاهی اذیت میکنه. گاهی هم عاجز! اما فقط گاهی!
عجب تابستونیه امسال! ما که از پارسالیش جز بیمارستان و جراحی و 2 ماه خونه نشینی هیچ عایدمون نشد. از ما که گذشت، ایشالا این دفعه نوبت تو بشه! شوخی کردم بابا. سالم بمونی همیشه.
اگر کسی رو ناراحت کردم معذرت. آخه سر به سر گذاشتنو دوست دارم. توی چارچوبش ها!
دیگه دارم زیادی تکونت میدم. صاف بشین! یه چیز هم تو بگو
()
از کدامین نسل اند؟
تو را می پرسم.
دل هاشان، بی فروغ
لب هاشان، انبوهی از دروغ
سر هاشان، آشوب و شلوغ
دست هاشان، گدای محبت
چشم هاشان، خالی از نجابت
قلب هاشان، تردُّدِ رنج و نفرت
نه میهن را مهیمن
و نه هم میهن را ایمن
در بدایتِ هر وصال، ندای فراق سر دهند.
و در نهایتِ کمال، زوال.
به بیگاریِ جسم
به سلاخی روح
سرگرمند
تو گویی
پیشتر در کشتن خویش بیشتر بیم داشتند!
و خدا
که در این نزدیکیست!
در تحّیر از دو-پای-مخلوقان
انگشت به دهان
با خود می گوید
در سرشتش
در نهان خانه اش
چه نوشتم
به غلط!
کو
فروغ دل؟
محبت دست؟
نجابت چشم؟
...
از کدامین نسلیم؟
ای خدا کاش تو می دانستی!
....
!Vibrate- شبه امتحانی جای درس خوندن آدم میشینه پای نت اونم تا این ساعت؟ که حالا چی؟ این مهملات رو آپ کنه؟
- باشه باشه! رفتم. این ارسال مطلب و بزنم الان میرم.
پاشو دیگه! دِ مگه نمیگم...
() 
()
تو را جراحی خواهم کرد.
از تو، فرشته ای خواهم ساخت... صمیمی ترین. زیبا ترین.
زمین جایگاه فرشتگان نیست...
دستانت و پاهایت را میگیرم.
و به جای آن برایت دو بال ترسیم میکنم.
و تو هیچ نخواهی فهمید.. که چگونه تو را پرواز می دهم.
آه! تو هرگز نخواهی فهمید...
که چگونه تیغ محبت، ریغ رحمتت را سر کشاند!
!Vibrate-
دیدی؟
داشت آرزوهای مرسوم سال نویی یادم میرفت. چیه؟ دلم خواست با تأخیر بگم تا مزش بمونه!
دلم میخواد امسال انقدر گریه کنی که قدر دو دقیقه خندیدن و بدونی.
کاش دستت کج شه تا بعد که خوب شد وقتی میخوای یه چیزی برداری و میبینی صاف میشه بگی آخجون!
کاش یه سالی باشه که توش یک سال بزرگتر شی!
کاش یه کمی اراده داشته باشی.
کاش یکم کمتر دروغ بگی.
بابا عجب آدمی هستی تو! آدم شو دیگه!
کاش من آرزویی واسه سال جدید برات نمیکردم نه؟ حیف شد!
() 
باز همه جا سفید شد..
فرصتی دست داد تا یه چرخی با چهار-چرخ-موبیل تو کوچه پس کوچه ها بزنم.
با خودم فکر میکردم...
[...میدونی چیه؟... پشت فرمون.. تو این هوای سرد.. اونم با britches!.. فکرای عجیبی مزه مزش میاد!]
آخه تو بگو... خنگ! چرا اومدی تا همه چیزو خراب کنی؟ چرا هر چقدر سعی میکنی نمیتونی آدم باشی؟!
وقتی گرم میگیری یهو آبِ سرد میشی. وقتی سردی خودت مثه ابله ها گرم میشی!
تعادل گرمایی نداری. تعادل حس... احساس... اصلن بگو ببینیم.. تو احساس داری؟؟
از 2 تا چیز همیشه خیلی بدم میاد! یکی زورکی لغت حفظ کردن. یکی تظاهر کردن.
پس بدون و بفهم که من تظاهر رو دوست ندارم. من یکیم مثله خودم!
چرا هی انگولکم میکنی که تو بد عنقی؟
وای خدایا.. چطوری میشه از دستت راحت شد؟
چطوری میشه یهو پاشم و ببینم دیگه نیستم! آخه آمدنم بهر چه بود؟
..
هیچی نگو..
تو همه چیزو قبلا ایراد کردی. فقط وقتی ازت نتیجه میخوام لال میشی!
بزن در رو بودن شده مرامت!
اما من انرژی دارم.
انرژیم رو هم از یه جایی میگیرم که تو مغزت حتی فکرش هم جا نمیگیره.
پس هیچ خیالی نیست! اممم... چیزه! نه که هیچه هیچ. کم خیالیه! آخه گاهی وقتا هم کم میارم. دروغ چرا!
میگی ثابت کن.. که دوستم داری؟
معادله نیست که چیزی رو بهت ثابت کنم.
معامله هم نیست. حتی اگه بود.. میدونم که طلبی ازم نداری. هرچی هم بدهیته باشه مال مال خودت. بی منت.
بد جوری خسته ام. از همه و همه چیز و همه کس.
اما اگه حالم و بپرسی..
میگم خوبم. فک نکنی دروغ میگم. از تظاهر بدم میاد.. اینو تو مغزت فرو کن!
خوبم چون که وقتی به اطرافم نگاه میکنم.. میبینم با همه ی بدیام... تاحالا به کسی ظلم نکردم. تاحالا دست کسی رو که فکر میکرد میتونم درکش کنم رها نکردم. حتی اگه صنمی هم باهام نداشت. حتی اگه نگاهش هم گرم نبود. حتی اگه فقط یه رهگذر بود!
ل. ک.
دستت و بردار! همین دستتو که گذاشتی رو دلم! بذارش دور گردنم. لااقل بذار حست کنم.
با این که از تلاقی چشمات با چشمام میترسم..
اما بهم نگاه کن...
اون نگاهت و هیچ وقت یادم نمیره...
...هیچ وقت......
....... ....... .. ..... .. .
..........[!censored].... .... . . ..
!Vibrate
خدا یه لطفی به بشر کرد.. اونم این بود که نوار مغزی بالاخره یه جایی باید پاره شه!!

() اهه اهو اهه... (سرفه!)
پسر.. اینجا چه گردو خاکی نشسته! تو بگو نصفش ماله نمایشگره... باقیش چی؟ یعنی اگه سیستم کامنتینگ نبود حکمن صابخونه اینجا رو گذاشته بود واسه فروش. اونوقت تو هم میگفتی که اوووووووه.. چه حیف! (یعنی میگفتی؟)
هوایی شده بود این دو سه روز. به منظور آشتی با طبیعت چرخی توی کوچه های برفی محل زدم... نفس آدم وقتی با همین چیزا حال میاد چرا دریغ کنیم آخه؟
اصلن با برف میونه ی خوبی دارم.
بذار اینطوری بگم.. برف چیزیه که شدید عاشقشم!
آخه براش فرقی نداره که این یه برگ سبزه یا یه زباله.. روش میشینه و اونو میپوشونه.
اما باید خیلی مواظب باشی. پات رو جای اشتباه نذاری. چون ممکنه زمین بخوری! و از طرفی.. بخوای نخوای.. جای پات هم میمونه!
عجیب حکمتی تو این بارندگی، بارون و آب هست!
جدیدن چیزایی کشف شده از آب که حیرت آوره. محیط پیرامونش رو انعکاس میده. عکسهایی از مولکول آب توی اینترنت هست. هر وقت سایتش به دستم رسید مینویسمش.
الان از هر چیزی بیشتر، دلم لک زده واسه یه سفر. تا وقتی کنار درس و دانشگاه و کارٍت باشی نمیتونی به خلوت کردن فکر کنی. باید بزنی به یه کوره راهی که سخت بشه توش به روزمرگی فکر کرد. اما در کنار تنها سفر کردن.. سفر با یه همسفر رو هم دوست دارم. با یه همراهی که میدونم میتونه بهترین باشه!
راستی... فکر نکنی علاقه ای به پاک کردن صورتِ مسائل دارم ها.. نه! اما فکر میکنم ورق زدنِ چند تا صفحه بد نباشه تا برسم به یه تازگی!
----------
!Vibrate:
گله و گلایه.. شکوِه و شکایه بس است
باید شاد بود و به مراد زیست و عزم بر رزم با هر چه خصم جزم کرد
از فسردگی زدود و بر درخشانی افزود
حلاوتِ نیستی را به پذیرش پستی چرباند
مر مردمان را چه شد که این گونه ز پندار حق فاصله جستند و حقی به ناحق برافراشتند و پنداشتند که عین سلامت و صداقت اند؟!
آری! گلایه باز! پس سخن کوتاه.
() هم اکنون در خشکسالی به سر میبریم! توی قهقرای بلاگ بازی و بلاگ نویسی.
اونایی که دستی تو بلاگینگ دارن حس میکنن!
هر جایی سرک میکشی دماغت پر میشه از بوی نای نامطبوعی.. که دیگه داره مثه یه عادتِ آشنا میشه!
بگو... گوشم با توه! حرفت و بزن... تو هم حرف داری! حسش نیست که بنویسی نه؟ 
دلت... دلت میخواد... بترکونی!... با یه مطلب... یه تیکه حرف دل... فضای گرفته ی خونه رو... تا باز نو و تازه بشی.
اما مگه به همین راحتیا شدنیه؟ خیال کردی نو شدن کشکه؟ اوهوم؟ تو... بازم... خیال کردی... (گیر دادم!)
اما هیچ میدونی... از راحت هم راحت تره؟
اگه سخت نگیری!
(یکی بیاد این قضیه ی سخت نگرفتن در زندگی رو واسه من توضیح بده! به خدا بیچاره شدیم و آخر نفهمیدیم این یعنی چی!!!)
باورت نمیشه! مثه آدمای داغونی شدیم که هیچ جوره از شرایطمون راضی در نمیایم! (اگه به جای م از یم استفاده میکنم منظوری ندارم. خودمو میگم!) باید فلان باشیم... یا بهمان رو داشته باشیم تا لبخند رضایت چند ساعتی روی لبامون مهمون باشه... اما بعد از همون چند ساعت... چی از خودت میبینی؟ کسی که هنوز کلی طلب از این دنیا داره. دیگه اون آدم راضی نیست! چرا؟؟ معلوم نیست!
قانع بودن هم به خدا خیلی سخته!
تا حالا به این فکر کردی؟
تو...
حاضر نیستی حتی یک لحظه توی شرایطی دشوار تر از این شرایطی که توش هستی زندگی کنی...
یکم سخت بشه اوضاعت دادِت میره هوا و به این و اون بدوبیراه میگی...
کیه که تو عالی ترین یا حتی عادی ترین شرایط نتونه لبخندِ ملیح تحویل دیگرون بده؟ شاد نباشه؟ حرفای قشنگ نزنه؟ هنر کردی!
اگه راست میگی وقتای بد وقتی و بیچارگیت لارج باش و خدا رو بنده! اصن اگه یک لحظه فکرت رفت به سمت این که تو هم خدایی داری! اگه رفت...!!!
!Vibrate- قرآن میگفت بعضی ها یه جوری زندگی میکنن و سپس میمیرن که اصلن انگار وجود نداشتن! همین جا از خدا میخوام که همچین سرنوشت دردناکی نداشته باشیم!
آمین...
() تو خیال کردی بری... دلم برات تنگ میشه
تو خیال کردی... فهمیدی؟
تو همیشه توی خیالاتت بودی و هستی..
اصلن دنیای واقعیت و چیزای رئال رو نمیبینی!
توی اون دلت واسه خودت انقدر موهومات بافتی که هیچ جوره شیکافتنی نیست. با خودت چیکار کردی؟ همه چیزت شده هیچ و پوچ. هی! با تو ام... تکون بخور.. بفهم که واقعیت عکس ِ تفاسیر ِ خوش رنگ و گِل ِ نقش بسته تو خونه ی ذهنته! تو با این کارات... آخرش منم موهوم پرست میکنی!
راستی... اون روز که برام از اون سفر گفتی... هیچ وقت یادم نمیره. خودم و خودت... تو اون رویای قشنگ... دوتایی... وای! چه توهم فوق العاده ای...
میگم... حالا نمیشه... نری؟
()